به آسمون نگاه كن، براي ما مي باره
براي ما كه امشب جدا شديم دوباره
توی خونه اي كه نيستي چه سخته بی تو بودن
زمونه ي لعنتي تو رو گرفته از من
سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت
بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت
نگو جدايي ما بازي سرنوشته
نگو كه قصمونو خود خدا نوشته
اون همه خاطراتو چطور فراموش كنم ؟
تو رفتي و نديدي اون كه شكسته منم
سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت
بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت
به من نگو كه گريه تلخه شگون نداره
نگو بزار آسمون به جاي ما بباره
اون كه شكسته منم سرت سلامت عزيز
به ياد عشقمون باش تو فصل زرد پاييز
سلام و خدافظ...
سلام به همه ی کسایی که این مدت اومدنو به من سر زدنو خدافظه همه...
نمیدونم شاید کار من اشتباه بود که بدون شناخت دوست شدم...
شایدم کار اون اشتباه بود که بخاطر یکی از ما بهترش رفت...
شاید اشتباه بود عشقمون...
یه اشتباهی که منو شکست و داغونم کرد...
قلبم تیکه تیکه شد و امیدمو به زندگی از دست دادم...
سیامک این اخرین حرفاییه که دارم برات مینویسم...
تموم شد ... خودت تمومش کردی...
حالام توی یه اتاق تاریک و یه خونه ی خالی و ۵ بسته قرص خواب و دود سیگار و اهنگ my imorrtal نشستمو دارم برات مینویسم که بدونی تنها امیدم بودی برای زندگی و رفتی...! فقط دعا کنین زنده نمونم...
مینایی که یه روز عاشقش بودی بخاطر اون عشق که الان یخ کرده ولی داره دله مینارو هنوزم میسوزونه داره میره که دیگه نمیتونه بسوزه و بسازه با بی وفایی ادما...
دارم میرم... نه فقط از اینترنت...از این دنیام میرم تا دیگه هیچوقت نباشم و ببینم که عشقو قلبت که یه روزی ماله من بود الان ماله کسه دیگس...داری میدیش به یکی دیگه...نمیتونم ببینم...زجر بکشم..غصه بخورم...!
میرم واسه همیشه تا دیگه مینایی نباشه...!
خاطره هامون اذیتم میکنه پس دیگه نمیتونم باشم...!
به خداییه خدا قسم سیامک..هیچوقت نمیبخشمت...فقط دعا کنین بمیرم...!
این شعرم واسه توههه:
نفرین
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بيای ببينی که همه حلقه زدن دور و برش
الهی که مريض بشه پيغام بده که زود بيا
وقتی که اونجا برسی بسته بسه شه چشمای ترش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هيچی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرائی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش
الهی که يک روز خوش از تو گلوت پائين نره
رسوای عالمت کنن اون چشمای در به درش
قسم می خوردی با منی قسم می خوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرين نبودم چه برسه که تو باشی
بياد الهی خبرت بياد الهی خبرش
يکی- دوتا- سه تا که نيس از خيلی هاش بی خبرم
هر چيز رو که نمی شه گفت پس می کنم مختصرش
هر چی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببينی ديگری به جات رفته شده همسفرش
توئی که عاشقم بودی بری سراغ ديگری؟
واسه خدام فکر می کنم مشکله قدری باورش
می خوام بدونم قدر من عاشقته دوستت داره؟
اين که رها کردی منو می ارزه به درد سرش؟
ما چه نکرديم واسه تو کم به آب و آتيش زديم؟
ای بی وفا رفتی کجا سراغ از ما بهترش؟
نامه رو به تو نمی دم می فرستمش واسه خدا
تا ببينه چقدر بده بنده از بد بدترش
اولین شبی که دیدم برایم نوشته ای
خندیدم!
من نمیدانستم تو پرنده ای!
پنجره ی کوچک نوشته هایت را بستم، خوابیدم، بدون سوالی!
و تو هر شب میامدی
و مینوشتی/میخواندمت/میخندیدم
و دوباره منتظر میشدم که فردا شود....
عادت///
نمیدانم قشنگ است یا نه!
اما من عادت کردم! به تو و تک تک کلماتت
خوب بود!
من بهار نیستم!
من به خزان نشسته ام...سالهاست!
تو آمدی/ در شبهای بی روشنایی ام.... نور!!! تویی؟
نمیدانم!
و هنوز هم نمیدانم
از من چه ساخته ای!
شاید روزی که بفهمی عروسک کوچک قصه گویت
برای خفه نشدن حرف میزد
مثل تمام عروسکهای تکراری ِ تمام شده
درون سطل زباله بیندازیش.... مث یک آشغال ِ دوست داشتنی...
بغض گلویم میترکد!!! بلند بلند میخندم
مینا برای همیشه رفت... |